غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
266
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
گفت اى سهل ترا ميرسد كه با من در يك طبق طعام خورى سهل فى الحال برجست كه ايها الملك خطا كردم مرا چه حد آن باشد كه با ملوك چيزى خورم آنگاه آهنگرى طلبيده گفت ايها الملك پاى دراز كن تا استاد بندى گران بر آن نهد و حداد بابك را مقيد گردانيده افشين از صورت واقعه آگاهى يافت و معتمدى با چهار هزار سوار بارمنيه فرستاد تا سهل بن سنباط و بابك را نزد او آوردند و دربارهء سهل اصناف الطاف مبذول داشته بابك را با يك برادر و جمعى از متعلقان مصحوب خويش بدار الخلافه برد و معتصم اصاغر و اعاظم را باستقبال فرستاده فرمان داد تا بابك را بر فيل و برادرش را بر شتر نشانده بسامره درآوردند و چون بابك بآستان خلافت آشيان رسيد از معتصم مالى عظيم قبول كرد تا از سر خون او درگذرد اما مقبول نيفتاد و از موقف سياست فرمان صادر شد كه دست و پاى او را از مفصل جدا ساخته گردنش از بار سر سبك گردانند نقلست كه چون يكدست بابك را بريدند بدست ديگر مقدارى خون گرفته بر روى خويش ماليد بعضى از حاضران پرسيدند كه سبب اين حركت چيست جواب داد كه ترسيدم رنگ من زرد شود و مردم حمل بر جزع كنند و بعد از آنكه مهم بابك فيصل يافت جثهء او را آويخته سرش را با برادرش عبد اللّه بدار السلام بغداد بردند و حاكم آن بلده اسحق بن ابراهيم عبد اللّه را نيز بدستور بابك كشت و قتل بابك و برادرش در سنهء ثلث و عشرين و مأتين روى نمود و بواسطهء اين نيكوخدمتى معتصم در تربيت و رعايت افشين به قدر امكان مبالغه فرمود و همدرين سال قيصر لشكر بزبطره كه داخل بلاد اسلام بود كشيده آن بلده را بگرفت و بسيارى از مسلمانانرا اسير ساخت و معتصم بعد از استماع خبر طغيان قيصر بجانب روم نهضت فرموده افشين را در مقدمه روانه گردانيد و ميان افشين و روميان محاربهء عظيم دست داده سپاه بغداد ظفر يافتند و جمعى كثير از لشكر قيصر بقتل آوردند و مقارن آن حال معتصم بافشين پيوسته فتح عموريه را پيشنهاد همت ساختند و بعد از روزى چند كه آن بلده را محاصره نمودند صورت فتح و ظفر در آئينهء مراد جلوهگر شده حاكم عموريه كه ساطس نام داشت در پنجه تقدير اسير و دستگير گشته مسلمانان چهار روز در آن شهر از روى قهر بقتل و هدم اشتغال داشتند و در آن واقعه سى هزار كس از توابع قيصر كشته شد و معتصم بعد از فراغ از مهم عموريه عزيمت استنبول نمود اما در خلال آن احوال شنود كه فوجى از سرهنگان سپاه مثل عجيف بن عتيبه و عمر فرغانه و حارث سمرقندى و احمد بن خليل از افشين و اسباش كه در سلك امراء عظام انتظام داشتند رنجيدهخاطر بر خلافت عباس بن مامون قرار دادهاند لاجرم عنان عزيمت منعطف گردانيد و جماعت مذكوره را مقيد و مؤاخذ ساخته پس از ثبوت گناه تمامى ايشانرا بقتل رسانيد و عباس بن مامون را طعام بسيار داد و از شرب آب منع كرد تا روى بعالم عقبى آورد و در سنهء اربع و عشرين و مأتين مازيار بن قارن سوخرائى كه حاكم بعضى از جبال طبرستان بود باغواى افشين آغاز مخالفت نمود سبب اين قضيه آنكه افشين ميخواست كه امارت ولايت خراسان متعلق به او شود و ميدانست كه تا عبد اللّه بن طاهر بفراغت در آن